مرزدیوانگی...

 

دختری از حکیمی پرسید

 

چرا تا مرز دیوانگی عاشق کسی میشوم

 

در حالی که میدانم در نهایت به اون نمیرسم ؟

 

حکیم جواب داد:به من بگو چرا زندگی میکنیم

 

در حالی که میدانیم در آخر می میریم !؟

 

  

/ 29 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hoora

خیللللللللللللللللللللللللللللللی عالی بود[نیشخند]

ehsan

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود تنگ بلوری دلت درست مثل دل من کلی لبش پریده بود همش پره ترک بود وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟ تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود دیگه نه از تو خبری بود ،‌ نه از آرزوهات قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی عاشقیمون یه بازی شاید ،‌ یه الک دولک بود نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود…

ش.خلوت

خيللللللللللللى عاليه. تاثير گذار بود

ستاره

سلام واقعا چرا؟؟؟؟؟

صبا

وای عزیزمممممممم لایک

دلسا

منم عاشقم دیگه نمیدونم چه کنم کمکم کنید

محمد

خيلي سايت خوبيه.خيلي متشكرم به ادم عشق واقعي رونشون ميده.

محمد

عشق فقط عشق خدا.[لبخند]